تبليغاتX
.

.

در این کوچه ها
در این خیابانها
در این هیاهوی شهر
کسی  را گم کرده ام
به دنبالش می گردم
این سو
آنسو...
کجاست آن گمشده من
چرا آنی که می خواهم نمی بینم
چرا گم شده
چرا از من پنهان شده
شاید هست
شاید در همین جا
شاید در دورادور
.
.
به اطمینان که
به تماشای من نشسته
اما نمی توانم ببینم
نه نمی توانم ببینم
باید جور دگر دید
آری 
باید چشم دل باز کنم
باید ببینم ،
باید حس  کنم
باید دریابم
می خواهم
آری می خواهم با تمام وجود
دریابم

لینک ثابت نوشته شده در Wed 20 Jun 2007ساعت 13:27 توسط Mehdi


لبخندی زدم به او
لبخند زد و..
مژگان سیه چشم 
برق چشاش
تو چشمم جا گرفت
از اونوقت به بعد
تو غروب پائیز چشماش
حس می کنم
بدون اون
چی می شم
نه اصلا خیالشم نمی کنم
بذار  باهاش زندگی کنم
با مهربونی هاش
با صداقتش
با صبوری هاش
با انتظار کشیدناش
آره بذار
واسه خودم
نگه اش دارم
بذار تو کنج دلم
بمونه
بذار کنارم باشه
غمخوارم باشه
.
.
آره
میخوام بگم....
آره تو بودی و نبودی  
از هر چی دارم  میخوام... بگم
از تموم بودنت و نبودنت
از تموم غصه ها
از تموم گریه ها
از تموم خاطرات
تو که نیستی ببینی
پس بذار بگم از دلتنگی هام
بذار بگم .....

لینک ثابت نوشته شده در Fri 15 Jun 2007ساعت 16:8 توسط Mehdi


رنگ ها دگر برایم معنی ندارد
نه سرخ
نه آبی
نه سیاه و سفید..
.
.
از وقتی که تو رفتی
اون گلستان پشت خانه ام
بی رنگ و بوی شد....
چهره خنده رویم
افسرده و پژمرده شد...
.
.
هر روز پنجره را 
بروی بازگشتت می گشاییم ...

لینک ثابت نوشته شده در Thu 14 Jun 2007ساعت 13:13 توسط Mehdi |


دوستم داشته باش
مثل همیشه
عاشقم باش 
واسه همیشه
تو نگاهم
بخون واسه همیشه
دوست دارم ..دوست دارمو از برق چشام بدون
واسه همیشه
.
.

دیگه از دستم فرار نکن
مثل همیشه
روی نگردان..
باهام بازی نکن
مثل همیشه
دیگه من طاقت ندارم
طاقت دوری تو ندارم
بخدا پای رفتن ندارم
بی تو حس موندن  ندارم
با من نکن بی مهری
به من نگو
از بی وفایی
فقط اینو بدون
تو قلبمی
واسه همیشه
 دوست دارم ....
واسه همیشه...

لینک ثابت نوشته شده در Mon 11 Jun 2007ساعت 14:33 توسط Mehdi |


با این گذشت زمان
هنوز از فکرم بیرون نمی روی
چه کردی با من؟
تو که نیستی با من...
.
لحظه لحظه
بدون من سپری کردی
عاشقم بودی
عاشق ترم شدی
اما دور از من
دوستم داری
اما....
دیگه نه...نه...
تو نه بی من
من نه بی تو
نمی تونیم
لحظه ای رو بی هم سر کنیم
دیگه نمی ذارم
دیگه به هیچ وجه
از دستش نمیدم...
با اینکه در کنارم نیستی..
.
.
ولی بودنت را همه جا احساس می کنم....

لینک ثابت نوشته شده در Mon 11 Jun 2007ساعت 12:21 توسط Mehdi |


من بودم و تنهایی
من بودم و بی کسی
من بودم و بی اشکی
من بودم و یه دنیا حسرت
من بودم و یه دنیا عشق
من بودم و.........
و تو میدانستی علاجم
در رهایی
از این تنهایی
از این تکرارهای روزانه ام
.
.
آرام آرام با احساساتم کنار اومدم
تا بتونم ترا دریابم
اما
احساسم خسته شد
و
من از احساس خسته تر...
هرچه سعی کردند
دنبال هم دویدند
اما به هم نرسیدند....
تا آنکه باز آمدی
اما خیلی دیر
آری خیلی دیر

لینک ثابت نوشته شده در Tue 5 Jun 2007ساعت 17:11 توسط Mehdi |


سوی کدام بام پر می کشی
رفتی و غم بر دلم گذاشتی
آه در گلویم
خفه شد
نفس سخت میکشم
صورتم از اشک
چهره ام خسته و درمانده شد
کمر شکسته شد
تو رفتی و سنگی ماند بر دلم
چگونه می تونم طاقت بیارم این جدایی را
خود نمی دانم
دست هایم سست شد
قلبم به تپش افتاد
گم گشته من به کجا ی ؟؟
بیا....
باش ، بودنت آرام بخش ست
چه اشتباه سفر کردی
بازگرد
بازگرد............

لینک ثابت نوشته شده در Mon 4 Jun 2007ساعت 16:58 توسط Mehdi |


می نویسم
می نگارم که شاید
در عمق وجود ت برای همیشه بماند
یادگار بماند
نوشته من در قلب تو
چرا که بارها
در ذهنم جاری شدی
.
.

گفتم ....
با خودم زمزمه کردم
با خود م کلنجار رفتم
جه بسی سخن گفتم در وصف تو
....
باز می گوییم..
جز این چاره ای ندارم و بس
که بگوییم و بنویسم
تو هم  
بیش از این از من نخواه..

 

لینک ثابت نوشته شده در Sat 2 Jun 2007ساعت 11:37 توسط Mehdi |


گفتم بهش برو بخواب
گفت خوابم نمیاد
گفتم برو بخواب
ما که بهم نمی رسیم
بخواب....
تا شاید در خواب بینی مرا
گفت
نمی بینم
نمی بینم چرا تو را در خواب
تو که همه هستی من شدی
تو که شب و روز من شدی
لحظه لحظه من شدی
فکرم شدی
جونم شدی
پس چرا نمی بینمت در خواب
من که از تو دورم
چرا خدا
این که خواسته زیادی نیست
تو که میتونی بیارش به خوابم
که بشه همه رویای خیالم
می خوام واسه یکبارم که شده
ببینمش
دست بندازم دور گردنش
بوسه زنم بر لبش
تو که میتونی
پس بیارش بخوابم
بذار همرام شه تا صبح فردایم

لینک ثابت نوشته شده در Thu 31 May 2007ساعت 14:25 توسط Mehdi |


همیشه من دنبال تو
تو گریزان زمن
چرا؟؟؟؟؟؟؟
شب و روز
لحظه به لحظه
در جستجوی تو بودم
نگاهام همیشه در پی تو بود
آرزوم بود که مال من بشی
همدل و همنشین
همیشه در کنارم باشی
اما دریغ
اما افسوس
از لحظه های از دست رفته.....

لینک ثابت نوشته شده در Thu 31 May 2007ساعت 14:23 توسط Mehdi |


God saw her was getting tired
And a cure was not to be
So He put his arms around her and whispered
" Come to Me "
With tearful eyes we watched her suffer and saw her fade away
Although we loved her dearly
We could not make her to stay
A golden heart stopped beating
Hard working hands to rest
.
.
God broke our hearts to prove to us
He only takes the best

لینک ثابت نوشته شده در Tue 29 May 2007ساعت 17:38 توسط Mehdi |