تبليغاتX
.

.

لبخندی زدم به او
لبخند زد و..
مژگان سیه چشم 
برق چشاش
تو چشمم جا گرفت
از اونوقت به بعد
تو غروب پائیز چشماش
حس می کنم
بدون اون
چی می شم
نه اصلا خیالشم نمی کنم
بذار  باهاش زندگی کنم
با مهربونی هاش
با صداقتش
با صبوری هاش
با انتظار کشیدناش
آره بذار
واسه خودم
نگه اش دارم
بذار تو کنج دلم
بمونه
بذار کنارم باشه
غمخوارم باشه
.
.
آره
میخوام بگم....
آره تو بودی و نبودی  
از هر چی دارم  میخوام... بگم
از تموم بودنت و نبودنت
از تموم غصه ها
از تموم گریه ها
از تموم خاطرات
تو که نیستی ببینی
پس بذار بگم از دلتنگی هام
بذار بگم .....

لینک ثابت نوشته شده در Fri 15 Jun 2007ساعت 16:8 توسط Mehdi